از تو چو انداخت خدا رنج کار رو به تماشا که تماشا خوشست
گفت تماشای جهان عکس ماست هم بر ما باش که با ما خوشست
عکس در آیینه اگر چه نکوست لیک خود آن صورت احیا خوشست
زردی رو عکس رخ احمرست بگذر از این عکس که حمرا خوشست
نور خدایی ست که ذرات را رقص کنان بی سر و بی پا خوشست
رقص در این نور خرد کن کز او تحت ثری تا به ثریا خوشست
ذره شدی بازمرو که مشو صبر و وفا کن که وفاها خوشست
بس کن چون دیده ببین و مگو دیده مجو دیده بینا خوشست
مفخر تبریز شهم شمس دین با همه فرخنده و تنها خوشست
511
همچو گل سرخ برو دست دست همچو میی خلق ز تو مست مست
بازوی تو قوس خدا یافت یافت تیر تو از چرخ برون جست جست
غیرت تو گفت برو راه نیست رحمت تو گفت بیا هست هست
لطف تو دریاست و منم ماهیش غیرت تو ساخت مرا شست شست
مرهم تو طالب مجروح هاست نیست غم ار شست توام خست خست
ای که تو نزدیکتر از دم به من دم نزنم پیش تو جز پست پست
گر چه یکی یوسف و صد گرگ بود از دم یعقوب کرم رست رست
مست همه گرد در این شهر ما دزد و عسس را شه ما بست بست
512
صبر مرا آینه بیماریست آینه عاشق غمخواریست
درد نباشد ننماید صبور که دل او روشن یا تاریست
آینه جویی ست نشان جمال که رخم از عیب و کلف عاریست
ور کلفی باشد عاریتیست قابل داروست و تب افشاریست
آینه رنج ز فرعون دور کان رخ او رنگی و زنگاریست
چند هزاران سر طفلان برید کم ز قضا دردسری ساریست
من در آن خوف ببندم تمام چون که مرا حکم و شهی جاریست
گفت قضا بر سر و سبلت مخند کاین قلمی رفته ز جباریست
کور شو امروز که موسی رسید در کف او خنجر قهاریست
حلق بکش پیش وی و سر مپیچ کاین نه زمان فن و مکاریست
سبط که سرشان بشکستی به ظلم بعد توشان دولت و پاداریست
خار زدی در دل و در دیدشان این دمشان نوبت گلزاریست
خلق مرا زهر خورانیده ای از منشان داد شکرباریست
از تو کشیدند خمار دراز تا به ابدشان می و خماریست
هیزم دیک فقرا ظالمست پخته بدو گردد کو ناریست
دم نزدم زان که دم من سکست نوبت خاموشی و ستاریست
خامش کن که تا بگوید حبیب آن سخنان کز همه متواریست
513
کیست در این شهر که او مست نیست کیست در این دور کز این دست نیست
کیست که از دمدمه روح قدس حامله چون مریم آبست نیست
کیست که هر ساعت پنجاه بار بسته آن طره چون شست نیست
برچسب:
نویسنده: bahman
تاريخ: شنبه
4 خرداد
1392 ساعت: 21:37